آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

360. این روزها

1393/10/10 20:28
نویسنده : مامان آرام
1,307 بازدید
اشتراک گذاری

پنجشنبه ی پیش رفتیم تولد هیراد خان :* کلیاتی خوش گذروندیم خاله یاسی رو هم دیدیم امیتیس هم بسی اتیش سوزوند و همه ش وسط مجلس بود و میرقصید و بغل همه هم رفت بلا استثنا ! تو خونه هی میگفت بریم تبلثت مبارک !

شنبه با بابا مرتضی و مامانی رفتیم قم ... ما رفتیم خونه ی خاله و بابا رفت کارگاه ... خیلی بانمک هربار در باز میشد امیتیس میگفت ا نی نی دیگه 😆😅

شب هم با جدیت رفتیم خونه ی عمه چون اقا رضا و مولود اینا اومده بودن . خلاصه هلاک بودیم رسیدیم خونه .

1شنبه جشن یلدا داشتین تو مهد و بازم کلی قر دادی اون وسط ولی حالت خوب نبود و زود برگشتیم . تب خیلی بالا کردی و دو روز درگیرش بودیم ... 2شنبه رفتیم پیش دکتر و گفتن که ویروسه ... بعد تو اون اوصاع هی زنگ زدن به من که مامانت کجاس ؟ میگفتم دماوند ... بعد مشکوک شدم زنگ زدم بهش گفت رفتم خوابیدم بیمارستان دستمو عمل کنم ! کاملا یهویی و عین بی کس و کارها ! خلاصه شانس اوردم بیمارستان نیکان بود پاشدم رفتم پیشش تا شب که عملش کردن و بیرون اومد از ریکاوری بعد دیگه افشین و اشکان موندن و ما رفتیم دکتر . شب هم نگهش داشتن اونجا . 

امروز تو مهد فیلمبرداری میکردن برای یه تله فیلم که گفتن لباس بیارین برای فیلمبرداری . امیتیس یه لباس  داره که قدیما خوشگل بوده طفلی ... الان استیناش کوتاه شده و پشتش پوسیده شده خلاصه یه وضعی بعد به این میگه خوشگله ! عاشق اینم هست که همه ش تنش باشه فقط موقع شستن لباس به زور درش میاریم ! یه لباس دیگه هم داره که لباس تو خونه ایه و نارنجی اینم بهش میگه نارنجی .... 10 دقیقه 1 بار باید خوشگله و نارنجیه با هم جابجا بشن تو تنش ! خلاصه صبح با گریه و زاری خوشگله رو میخواست ! بعد گذاشتمش اونجا و بعد که رفتم برش گردونم هنوز کارشون تموم نشده بود مجبور شدم بشینم اونجا . امیتیس هم حسابی خسته بود ... قسمتی که بچه ها بودن باید وایمیستادن دم در که مثلا برن اردو ... که به امیتیس گفتن وایسا میخوایم بریم شهربازی ... بچه های بزرگتر به دوربین نگاه میکردن و خراب میشد و دوباره باید فیلم میگرفتن و هر بار تا دم در میرفتن و باز برمیگشتن که دوباره بگیرن ... هر بار امیتیس میزد زیر گریه و خودشو درسته ! مینداخت رو زمین و میگفت شهربازی 😤😤😤 یعنی قشنگ خلم کرد امروز 😨😨😨

اهان به کوه میگه کوکو !

به میفتم میگه میومبم!

آداداس و آباداس و بابوگگ هم همچنان پابرجاست !

خاله مهسا زایمان کرد ... یه دختر عین شوهرش به اسم پارمیس :) البته تاریخ دقیقش رو نمیدونم ... اینم دیگه خاله زحمت کشید گفت :|

پسندها (3)

نظرات (2)

مامان سعیده
11 دی 93 0:07
اخه ..انشاله که مامانتون خوب خوب شده باشند و همینطور امیتیس عزیزم. وااااااااای فیلمبرداری ...شهر بازی کوکو ....عزیزم خیلی شیرین حرف میزنه
مامان آرام
پاسخ
مرسی سعیده جونم خوبن شکر لطف کردی
لی لی مامی آرشیدا
14 دی 93 11:02
ای جوووونم دلم براتون تنگ شده بود....شیرین زبون بانمک دوستت دارم
مامان آرام
پاسخ
قربونت برم لیلی جون ما هم دلمون برای شما و ارشیدا گلی تنگ شده